شایان حسین نژاد

وزیربهداشت هفته گذشته به مناسبت گرامیداشت روز دندانپزشکی و آغاز طرح تحول سلامت دهان عنوان داشت: اجرای موفق این طرح، به همدلی و همراهی تمامی گروه ‏های دندانپزشکی امید بسته است. البته نه اینکه همه‌اش را به عهده دولت بگذاریم و بالاخره باید خودمان هم تلاشی در جهت بهبود سلامت دهان مان انجام بدهیم.
معضلات دهان که خودمان باید حل شان کنیم به شرح زیر است:

دهان‌بینی:
اصلا وقتی دهان و بینی قاطی شوند معلوم است یک مشکلی به وجود می‌آید دیگر. به همین دلیل دهان‌بین بودن یکی از معضلات بزرگ جامعه ‌ماست که آسیب فراوانی به سلامت دهان می‌زند. هر چند باید به دهان‌هایی که سالم است نگاه کرد و از خوبی‌هایش الگو برداری کرد ولی اصول اولیه دندانپزشکی حکم می‌کند دهان‌بین نباشیم و کار خودمان را با مشورت درست انجام دهیم.

دهان لق:
از قدیم هم گفته اند دهانی که لق است را باید کند و انداخت دور. زیرا دلیل بزرگترین اختلافات بین دوستان و آشنایان و اقوام همین دهان لق است که بی موقع باز می شود. آسیبی که دهان لق به فرد وارد می کند و باعث می شود مشت به دهانش کوفته شود از آسیب های اجتماعی هم بالاتر است.

دهان گشاد:
کسانی هستند که دهانشان بیش از حد مجاز باز می شود. اینها آدم هایی هستند که دهان شان داغ تر از آش می شود و ته می گیرد و خوب وقتی دهانی ته بگیرد دیگر قابل استفاده نخواهد بود. پس بهتر از دهان به قدر کافی و وافی باز شود تا مگس تویش نرود. در ضمن همیشه باید مراقب آش هایی که نمی خوریم ولی دهان مان می سوزد، باشیم.

گنده‌تر از دهان حرف زدن:
حرف های گنده باعث می شود دهان بیش از حد باز شود و به آن آسیب برسد آنوقت هر چقدر هم مسواک بزنیم و نخ دندان بکشیم دیگری کمکی به بهبود دهان نخواهد کرد و دهان به مرور زمان تبدیل به سرویسی می شود که از آن به عنوان سرویس مدرسه هم نمی شود استفاده کرد.

با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی‌شود:
مطمئن باشید و حتی ذره ای به آن شک نکنید که با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی شود ولی برای اطمینان هم که شده بعد از گفتن حلوا مسواک بزنید زیرا شیرینی زیاد باعث خراب شدن دندان می شود!

دست به دهان رسیدن:
به جای اینکه دست مان به دهان دیگران برسد و در امر اختلاس از دیگران پیشی بگیریم، بهتر است دست مان به دهان خودمان برسد و مزاحم دیگران هم نشویم.

معضلات دهان که خودمان باید حل‌شان کنیم
معضلات دهان که خودمان باید حل‌شان کنیم

منبع:دندانه

 

یک زمانی سرقت از مطب پزشکان و دندان‌پزشکان به لطف جوسازی در مورد درآمدهای آنچنانی ایشان خیلی بالا گرفته‌ بود…

اول از همه بگویم بر من هم مثل شما و بقیه واضح و مبرهن است که اصولاً سرقت، زورگیری و غارت اموال کار خوبی نیست؛ بخصوص اگر از مطب دندان‌پزشکان باشد و کسی که دستانش را به چنین افعال ناروایی آلوده کند حکماً جزو آدم بد‌ها به حساب خواهد آمد. تازه اگر خدای نخواسته این عمل زشتش را تکرار کند یحتمل جلوی اسمش چند تا ضربدر هم خواهند گذاشت تا عبرت سایرین شود و دیگر کسی به خودش جرأت ندهد به مطب دندان‌پزشکان محترم نگاه چپ بکند.

این‌ها را گفتم که فکر نکنید زبانم لال من موافق سرقت و اینجور چیز‌ها هستم و می‌خواهم کار بد این آدم‌ها را موجه جلوه دهم، نخیر. اما بالاغیرتاً شما کسی را می‌شناسید که همینجوری از سر بیکاری و برای گذران وقت دزدی کند؟ سراغ دارید کسی را که همینطوری یهو به مطب بخت‌برگشته‌ای یورش ببرد، اسلحه بر ملاج منشی بگذارد و دار و ندار طرف را با خودش ببرد و بگوید قصد مزاح داشتم؟ اصلاً چنین چیزی می‌شود؟ نه که نمی‌شود. آقاجان، آن مادر مرده‌ای که دست به چنین کاری می‌زند محتاج است
آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج

به عبارت ساده‌تر و در یک کلام «ندارد». اهل و عیالش شب‌ها با شکم گرسنه سر بر بالین می‌نهند. مفهوم است؟ دِ اگر داشت و باز هم مال مردم را می‌برد که به این کارش سرقت نمی‌گفتند. می‌گفتند اختلاس کرده که هم شیک و با کلاس است و هم تا ته‌توی قضیه دربیاید موهای مردم عین دندان‌هایشان بعد از بلیچینگ سفید شده. ما در این مقال با این قسم دوم کاری نداریم. ما داریم راجع به آن افراد ناباب سارق نامی صحبت می‌کنیم که فی‌الواقع آه در بساط ندارند. بله، فرمایش شما صحیح است، دلیل نمی‌شود هر کس قاتق نانش کم شد برود سر مال مردم، ولی مگر یک انسان چقدر طاقت دارد؟ آقا، ژان والژان با اون اهن و تلپش، تازه نقش اول هم بود، کم آورد. آنوقت شما انتظار داری این بیچاره‌ها دست از پا خطا نکنند؟ من که بعید می‌دانم چنین چیزی شدنی باشد. اصلاً گیریم چنین آدمی امروز مقاومت کرد، فردا بر نفسش غلبه نمود، پس‌فردا چی؟ یا فرضاً این آقا خطا نکرد، آن آقا به قوانین پایبند بود، آقای سوم چه؟

پس می‌بینید که لاجرم و بالاخره یک روزی و توسط یک نفری این کار ناشایست انجام خواهد شد. البته من هم با شما هم عقیده‌ام که کاش طوری می‌شد که اینطوری نمی‌شد ولی حالا که با دلایل متقن به ثبوت رسید این اتفاق خواهی نخواهی افتادنی است، آیا بهتر نیست عقل‌هایمان را روی هم بریزیم و راهکاری در جهت بهینه سازی آن ارائه دهیم؟ بهتر نیست روشی پیدا کنیم که پس از وقوع این امر محتوم همه به نوعی راضی و خوشحال باشند؟ مگر وقتی در فلان جای دنیا کلینیکی باز می‌کنند تا معتادان تزریقی بروند آنجا و خودشان را بسازند، می‌خواهند بگویند اعتیاد و تزریق خوب است؟ نخیر، می‌خواهند حالا که طرف معتاد است لااقل ایدز نگیرد و اسباب دردسر جدیدی نشود. ما هم می‌خواهیم حالا که قرار است سرقتی رخ دهد با کمترین ضرر و بلکه با برخی فوائد همراه باشد.

و اما در همین راستایی که گفته شد پیشنهاد حقیر این است که اقشار محترم سارق با یک بررسی همه جانبه عوض «زدن» به «کاهدان‌هایی» مثل مطب بنده، سراغ طبقه مرفهین بی‌درد بروند تا خدای نکرده بر چسب «دزد ناشی» به آن‌ها زده نشود. این کار برای هر سه گروه سارقین محترم، مرفهین زالوصفت و دندان‌پزشکان آسیب‌پذیر بهتر است. چگونه؟ عرض می‌کنم:
– برای عزیزان زورگیر ما بهتر است چون مسلماً در مکان‌های آنچنانی بسیار بیشتر از مطب امثال بنده مال و منال به چنگ خواهند آورد. شاعر هم که فرموده: «دولت آن است که بی‌خون دل آید به کنار»
– برای آن زالوصفتان نیز بهتر است چون این ضرر کفاره گناهانشان می‌شود و شاید هم به این صرافت افتادند که زین پس خون مردم را درون شیشه نکنند.
– و دست آخر برای دندان‌پزشکان آسیب‌پذیری چون من هم فایده خواهد داشت. فایده‌اش را هم از زبان خاله جان ما بشنوید که بعد از سپری کردن یک عمر با نان معلمی و کارمندی اعتقاد دارد همه گرفتاری‌ها مال بی‌پول‌هاست. چون اگر دزدی به خانه پولداری برود برای حفظ جانشان هم که شده می‌گذارند مقداری از اموالشان را ببرد اما اگر به خانه ما بیاید، باید برای نشان دادن جای پول‌ها و طلاهایی که هیچوقت نداشته‌ایم کتک هم بخوریم. حکایت مطب ما هم مثل خانه خاله جان است. درد بی‌مریضی و کم درآمدی یک طرف باید کتک هم نوش جان کنیم.

می‌بینید که با این پیشنهاد حکیمانه عزیزان غارتگر ما به پولشان رسیدند، صاحبان ثروت‌های بادآورده از بار گناهانشان کاسته شد و ما هم کتک نخوردیم. انصافاً کدام مغز متفکری می‌توانست چنین راهکار جامعه‌نگری ارائه دهد؟
اگر شما می‌توانید، بسم الله.

منبع:دندانه

 

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی: ۲۰

ماجرا از اینجا آغاز شد که دکتر مهدی‌خواه، که یک جراح– دندان‌پزشک بود پس از یک فقره تصادف، یک فقره اصابت توپ میکاسای داخل سالنی فوتبال و یک فقره اصابت مشت حین درگیری بر سر جای پارک روبروی مطب، تصمیم گرفت که دماغ تاب ورداشته خود را که آماج حملات و دوست و دشمن بود راینو-سپتوپلاستی کند و از شر کوهان دماغ تابدارش هم علاوه بر خّر خّر شبانه، خلاص شود!

تا اینجای کار موردی نداشت. مشکل از انجا شروع شد که شوهرخواهر دکتر مهدی‌خواه که یک متخصص ای ان تی بود زحمت برداشتن این بار را از روی بینی او بر عهده گرفت. بعد از پایان موفقیت‌آمیز عمل جراحی و سپری شدن دوره نقاهت، دوران حاد حضور دکتر مهدی خواه در اجتماع آغاز شد!
هر کدام از همکاران که می‌شنید مهدی‌خواه به جای اینکه دماغ خود را دست یک نفر خودی (جراح فک و صورت) بدهد، به دست یک نخودی، آن هم از جنس دشمن (متخصص گوش،حلق و بینی) داده است با کمال تاسف سری تکان می داد و او را به باد شماتت می گرفت! کار به جایی رسید که این خیانت بزرگ دکتر مهدی‌خواه به آرمان‌های دندانپزشکی، دهان به دهان گشت و به گوش اساتید جراحی سابق او در دانشکده رسید. پیغام‌های سرزنش و عتاب پشت سر هم روانه مطب دکتر مهدی‌خواه می‌شد. هر قدر مهدی‌خواه می‌خواست توجیه کند که شوهر خواهرش زحمت جراحی را کشیده است،، در عوض مخالفان عصبانی‌تر می‌شدند که چرا اصلا اجازه داده که خواهرش با یک نفر از قوای دشمن ازدواج کند!

سرانجام یکی از همکاران پیشنهاد کرد برای عادی‌سازی روابط با هم‌صنفی‌ها، دکتر مهدی‌خواه از این عمل شنیع خود اعلام برائت کند؛ از جراحی انجام شده اعلان نارضایتی نماید، تاکید نماید که عمل بینی حق مسلم جراحان فک و صورت است و ای‌ان‌تی‌ها بروند و به همان شست و شوی گوش خود بپردازند!

دکتر مهدی خواه به خاطر رودربایستی که با شوهرخواهرش داشت علی‌رغم فشار زیاد همکاران، به چنین اعترافاتی تن در نداد ولی همیشه سعی می‌کرد در کنگره‌ها، بازآموزی‌ها و میهمانی‌ها دستش را حتی الامکان روی دماغش بگیرد تا داغ دل همکاران، به خصوص جراحان فک و صورت، را با یادآوری خیانت تاریخی‌اش به صنف، تازه نکند!

منبع:دندانه

 

نوشته‌ای از اینستاگرام @negarsrmi

به نظر من دندانپزشک‌ها شبیه‌ترین قشر به بازیگرها هستند:

١- چهره‌های ماندگار دندانپزشکی، میهمانان افتخاری کنگره‌ها و سخنرانان مراسم افتتاحیه و اختتامیه، توصیه کنندگان به اخلاق حرفه‌ای و وجدان کاری، خدمت به خلق و کسب رضایت حق تعالی (!) قابل احترام باسواد اصیل و قابل تقدیر و بزرگداشت

٢- سلبریتی‌های پر زرق و برق و پر سر و صدای فعال در فضای مجازی و حقیقی، عمدتا دیدگاه مردم نسبت به صنف دندانپزشک تحت تاثیر این گروهه، استوری گذارندگان از خانه به مطب و برعکس با آهنگ های جدید، سلفی با سانروف (!) عکس گذاشتن از تمام وعده‌های غذایی، تولد این دسته از تولد سایرین بسیار مهم‌تره و هفت شبانه روز طول می‌کشه. این دسته همون کسانی هستند که توی مطب و کلینیک و خونه و بین راه و آسانسور و رستوران و کافی شاپ و غیره براشون تولد گرفته می‌شه و همه هم سورپرایزی، همون دسته‌ای که تموم استوری‌های تبریک و دایرکت‌ها و کامنت‌های تبریک رو استوری می‌کنند! زندگی‌های فوق لاکچری، دورهمی‌های هفتگی و چه بسا یک روز درمیانی (!) ترکیه و دبی آخر هفته‌ها به عنوان پیک‌نیک!
صاحب اکیپ‌های نفوذ ناپذیر که همیشه و همه جا با هم هستند! و تنها شرط ورود به گروهشون اینه که با یکیشون ازدواج کنی که متاسفانه قصد ازدواج هم ندارن و اگه داشته باشن تو خودشون وصلت می‌کنن! اینا همون کسانی هستند که بقیه دندانپزشک‌ها بدون هیچ دلیلی دوست دارند باهاشون عکس بگیرند!

٣- مافیای قدرت صاحبان کلینیک‌های بی‌شمار. این‌ها معمولا جاهای خالی رو با زدن کلینیک پر می‌کنند! علاوه بر اینکه وقتی مریض وارد حوزه استحفاظی اینها میشه دیگه خارج نمیشه؛ حتی اگر مریض آپاندیسیت بگیره بازم اینا تو گروهشون جراح دارن که مریضو بهش ارجاع بدن و شاید باورتون نشه حتی برای مرحله آخر نعش‌کش هم دارند! توی مجلس و وزارتخونه و معاونت درمان، نظام پزشکی، صدا و سیما و… آشنا دارند. هیچ‌وقت دغدغه‌های شغلی سایر دندانپزشک‌ها رو تجربه رو نمی‌کنند ولی در انتخابات و به عنوان نماینده صنفی حضور پررنگ دارند!
رفاقت دیرینه‌ای با تجهیزاتی‌ها دارند و هیچ‌وقت نگران گیر نیوردن کارپول نیستند!
سمت‌های اصلی کنگره‌ها متعلق به ایناست و چرخشی تغییر می‌کنه و جایگاه وی‌آی‌پی میشینن و وی‌آی‌پی پذیرایی میشن!

۴- جوانک‌های جویای نام و نشان و سفارش شده‌ها
اول با کادر اجرایی شروع می‌کنند اما در نهایت جز دسته دو و سه میشن! ( به دلیل مسائل امنیتی از توضیح دادن بیشتر معذورم چون می‌دونم شر میشه!)

۵- دندانپزشک‌های دغدغه‌مند که رسالتشون رو فراتر از دهان و دندان می‌دونند… پرویز پرستویی‌وار و تهمینه میلانی‌طور و ژوله‌گونه به بررسی مشکلات جامعه می‌پردازند (!) و با هر موجی که ایجاد میشه همراه میشن، دوستدار محیط زیست، حامی حقوق حیوانات، فعال اجتماعی، منتقد سیاسی، تحلیلگر اقتصادی، زوج درمانگر و مشاور خانواده، فمینیست و … هستند ! بلکه از سیل مخاطبانشون اب باریکه ای به مطبشون باز بشه !

۶- مایه شرمساری‌های زیرپا گذارندگان اخلاق حرفه‌ای، خود شاخ‌پندارهای تبلیغ کننده با استفاده از پلنگ‌سانان! بی‌هنران عرصه‌ی آدامس شیک (!) دن بیلزریان های ایرانی تشکیل دهندگان حرمسرا در محل کار.

٧- و اما دسته آخر، سیاهی لشکر در آرزوی سلبریتی شدن …! از جمله خودم و دوستام و همکلاسی‌هام و سال بالایی‌ها و سال پایینی‌ها و… دندانپزشک‌های طرحی بدبخت، دندانپزشک‌های خانواده، استخدامی‌ها و شاغلین در مراکز بهداشت و کلینیک‌ها با حداقل امکانات و محروم از حقوق و مزایا که رویاهاشون بر باد رفته و یک گوشه بی سر و صدا یک پول بخور نمیری در میارن و همونو خرج دوا درمون و ام‌آر‌آی و عمل و فیزیوتراپی می‌کنند…!

منبع:دندانه

 

داستان دندان‌پزشکی: امروز روز تولد شماست. همیشه از سه چهار روز جلو‌تر پیام‌های تبریک تلفن همراه شما را پر می‌کرد. برایتان جالب است امسال هیچ پیامی برایتان ارسال نشده است. در عوض اینکه از این اتفاق دل‌گیر شوید، ته دلتان غنج می‌رود. شما همیشه طرفدار تولدهای متفاوت و غافلگیر کننده بوده‌اید. حتم دارید که امسال هم دوستان و خانواده‌تان برای شما برنامه ویژه‌ای ترتیب داده‌اند.

حمام می‌روید و اصلاح می‌کنید. کت‌و شلوارتان را تن می‌کنید. سعی می‌کنید از همین اول صبح خودتان را برای غافلگیری روز تولد اماده کنید. پشت رل ماشین می‌نشینید و استارت می‌زنید. باتری ماشین خالی کرده و هرچه می‌کنید ماشین روشن نمی‌شود. با تاکسی تلفنی خودتان را به دانشگاه می‌رسانید. با دانشجویان سال پنجم کلاس پروتز پارسیل دارید. انتظار دارید کسی پای تخته شعر یا پیام تبریکی نوشته باشد. اما کسی داخل کلاس نیست. ذوق مرگ می‌شوید از اینکه دانشجویان شما هم ممکن است غافلگیرتان کنند؛ اما هرچه در اطراف می‌گردید هیچ دانشجوی سال پنجمی نمی‌بینید. با عصبانیت سراغ آموزش دانشکده می‌روید تا پی‌گیر ماجرا شوید اما مسئول اموزش با تعجب شما را نگاه می‌کند. تازه می‌فهمید امروز پنج شنبه است و کلاسی در دانشکده برگزار نمی‌شود.

به مطب تلفن می‌زنید تا برنامه مریض‌ها را از منشی بگیرید. کسی گوشی را بر نمی‌دارد. شماره همراه منشیتان را می‌گیرید. مرد خواب‌آلودی گوشی را بر می‌دارد و در جواب چند فحش ناموسی تقدیمتان می‌کند تا به‌خاطر داشته باشید زین پس مزاحم زن شوهردار نشوید.

تصمیم می‌گیرید به مطب بروید. نگهبان تازه‌وارد است و شما را نمی‌شناسد، پس اجازه ورود به شما نمی‌دهد. از این همه اتفاق عجیب که در روز تولدتان می‌افتد خنده‌تان می‌گیرد. اما همچنان امیدوارید که غافلگیری اصلی باقی مانده‌باشد.

کاری برای انجام دادن ندارید. ترجیح می‌دهید روز را بیرون خانه سر کنید تا خانواده و دوستانتان فرصت تدارک مراسم تولد در خانه‌تان را داشته باشند. تصمیم می‌گیرید سوار اتوبس شرکت واحد شوید و دور شهر بچرخید. اتوبوس سواری همیشه برای شما ایده خوبی برای وقت‌گذاری در شهر بوده که هیچ گاه فرصت آن دست‌نداده؛ چون همیشه خیابان‌های شهر را با ماشین شخصی گز کرده‌اید. یک اتوبس را اتفاقی سوار می‌شوید.

همین‌طور که روی ساختمان‌ها چشم می‌گردانید خوابتان می‌برد. چشم که باز می‌کنید در بهشت‌زهرا هستید. من‌باب تفنن سعی می‌کنید چرخی میان قبر‌ها بزنید.
میان سنگ قبرها قدم می‌زنید و روی نام‌ها و تاریخ‌ها چشم می گردانید و به دنبال نام‌های آشنا و تاریخ‌های خاصی می گردید که شاید برای شما معنی و مفهوم خاصی داشته باشند. ناگهان جمعیت زیادی که یک گوشه از قبرستان جمع شده است توجه شما را جلب می‌کند. حدس می‌زنید مرده مهمی در انجا دفن شده است. جالب آنکه یکی دو چهره آشنا را از دور تشخیص می‌دهید. حدس می‌زنید شاید شما هم مرده را بشناسید، پس به‌آن سمت می‌روید. هرچه بیشتر سوی هسته جمعیت می‌روید چهره‌های آشنای بیشتری را می‌بینید. همه ایستاده‌اند و در سکوت به شما خیره شده‌اند. وحشت زده می‌شوید. دیگر مطمئن شده‌اید مرده باید یک اشنای نزدیک شما باشد. به سمت سنگ قبر مرده می‌دوید. روی سنگ قبر یک پارچه ترمه کشیده‌اند و با کیک شکلاتی و شمع تزیین کرده‌اند. سعی می‌کنید نوشته روی کیک را بخوانید: تولدت مبارک اقای دکتر!

منبع:دندانه

 

آیرج کی‌پور

[داستان دندان‌پزشکی] تا سر و سِدا از اتاق انتظار بلند شد، پی بردم دردسر دارد به درون می‌آید و هنوز منشی نجنیده بود که دو نفر پیدایشان شد. مادر لاغر و کشیده، دختر کمی‌چاق و سرزنده و شاداب در دوره آغازین بلوغ. مادر، بازوی دختر را می‌کشید و دختر تلاش می‌کرد خودش را‌‌ رها کند. درست مانند سرِ سفره. کودک دهانش را می‌بندد و مادر‌گاه به زور و‌گاه تشویق و‌گاه ناله، می‌خواهد خوراکی به‌خورد بچه‌اش بدهد.

لازم نبود چیزی بپرسم. مادر می‌گفت بچه‌ام دندانش درد می‌کند و چند روز است نمی‌تواند چیزی بخورد و ‌شب پیش از درد ناله می‌کرد و نخوابید و دختر پابرجا جلویش می‌ایستاد:
– «نه اصلن. دندونم درد نمی‌کنه!».
من پشت میز نشسته بودم و تماشا می‌کردم. مادر دست برد دهان کودک را باز کند و دندان دردناک را نشانم دهد، کودک دهانش را محکمتر بست و با دست به گونه راستش فشار آورد:
– «نه درد نمی‌کنه.» و به مادرش اشاره کرد: «دندون خودش درد می‌کنه!»

در چنین هوائی باید در زمانی کوتاه چاره کار را پیدا کرد. سر و سدا به ویژه جیغ کودک می‌تواند کسانی را که در سالن انتظار نشسته‌اند بترساند و گاهی حتی فراری بدهد!
دختر راست به چهره‌ام نگاه کرد و با یک‌دندگی سرش را تکان داد: «نه، درد نمی‌کنه.» روشن بود که می‌بایست راهی پیدا کرد و کاری کرد. با خنده رو به کودک کردم و گفتم:
– «اِ راست می‌گی؟»
سرش را بالا و پائین برد که یعنی بله. گفتم:
– «خوب، حالا به من اون دندونی که درد نمی‌کنه نشون می‌دی؟»
پرسش معجزه کرد. دختر به سمت می‌زم دوید. موهای پرپشتش را کنار زد و گفت:
– «ایناهاشش» و دهانش را باز کرد.

نگاهی گذرا به دندان‌هایش انداختم. لثه پیرامون دندان E پائین سمت راست آماس کرده بود. گفتم:
«اینجا تاریکه، دندونی که درد نمی‌کنه خوب دیده نمی‌شه. بشین روی صندلی ببینم کدومه.»

پرید روی صندلی و سبک‌بال نشست. به خنده‌های مادرش هم که ریسه رفته بود پروا نکرد. می‌خواست نشان دهد حرفش درست است و از اینکه دکتر نظرش را پذیرفته بود، احساس خوبی داشت. چراغ یونیت را روشن کردم و گازی از روی سینی برداشتم:
– «بزار ببینم دندونه سفته یا نه…»
پاسخ کودک انگار از پیش آماده بود. نگذاشت حرفم را به پایان ببرم:
– «نه لقه. ایناهاش.».
با زبانش کمی ‌به دندان فشار آورد و چشمانش اندکی تنگ شد که نشان می‌داد از درد رنج می‌برد ولی نمی‌خواست بپذیرد که دندان درناک شده است.
با گاز دندان را گرفتم و دیدم آماده افتادن است. کمی‌فشار آوردم. دندان به آسانی کنده شد. گفتم:
– «آره درد نداشت. راحت در اومد.»
کودک وقتی دندان را دید خنده بلند سرخوشانه‌ای کرد:
– «راحت شدم. می‌شه ببرم خونه؟».
دندان را لای گاز و داخل دست‌کش معاینه گذاشتم و به دستش دادم و سفارش کردم آن را یادگاری نگه دارند. این روز‌ها گفته می‌شود که در آینده با پیشرفت علم ژنتیک این دندان‌های شیری با ارزش خواهند شد.

دختر شاد و سرخوش از غرور نوجوانی، از روی صندلی پائین پرید. مادر دست دخترش را گرفت و خندان گفت:
– «چند روز بود بیچاره‌ام کرده بود. دکترا نبودن چیکار می‌کردیم…»

دختر نگذاشت حرف مادرش تمام شود و از من پرسید:
– «دندون که درد نمی‌کرد، نه؟» و بی‌درنگ پرزنان بیرون رفت و من توانستم تنها با سدای آرامی ‌همراه با خنده بگویم:‌ای…

۱۳ آبان ۱۳۹۴. تهران

منبع:دندانه

 

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی: ۲۱

امروز می‌خواستم سر راهم به مطب فرزند ته‌تغاری را به مهدکودک ببرم. ما دندانپزشک‌ها از آنجایی‌که شش سال درس می‌خوانیم و دو سال سربازی می‌رویم و تازه بعد از هشت سال یک‌لنگه‌پا دم در کلینیک‌ها منتظر مریض می‌مانیم تا پولی دستمان بیاید و بتوانیم خانه و ماشین بخریم تا زن به ما بدهند، سر پیری بچه‌دار می‌شویم و بچه‌هایمان مصداق زنگولهٔ آویزان از تابوت هستند! نه حال بچه‌داری می‌ماند و نه انرژی وقت گذاشتن برای بچه. تازه باید صبح تا شب‌کار کنیم تا خرج سیر کردن شکم زن و بچه را هم بدهیم.

این‌ها را گفتم به اینجا برسانم که بچه کوچک من مهدکودک می‌رود درحالی‌که اگر آدم بودم و دکتر نبودم، باید الآن دیپلمش را می‌گرفت و سربازی می‌رفت!

از مهدکودک زنگ زدند و گفتند که بچه را به مهدکودک نبرم. چون به دلیل برگزاری اجلاس سران تولیدکننده گاز دنیا، مهدکودک تعطیل است!

البته پسر پنج‌ساله من در سنی است که وقتی باهم بازی‌هایش توی بازی اختلافی دارد و کار به دعوا می‌کشد، آن‌ها را گاز می‌گیرد. خیلی سعی کرده‌ایم این عادت زشت گاز گرفتن را از سرش بی‌اندازیم. ولی متأسفانه روش‌های تربیتی جدید که متأسفانه دمپایی خیس، پس‌گردنی و ترکه آلبالو شاملش نمی‌شود کارایی ندارد و نمی‌تواند فرزند کوچک ما را از صرافت گاز گرفتن، بیاندازد. راستش وقتی لوئیزسوارز به آن خرس گندگی، بازیکنان رقیبش را حین مسابقه گاز می‌گیرد از طفل معصوم خردسال من چه انتظاری می‌رود؟

اما هیچ‌کدام از این گاز گرفتن‌ها، دلیل تعطیلی مهدکودک فرزند مرا به دلیل برگزاری اجلاس سران گاز دنیا توجیه نمی‌کند! چون گاز گرفتن‌های بچه من یک مشکل درون خانوادگی است و ربطی به کشورهای تولیدکننده گاز دنیا ندارد!

الآنکه این‌ها را می‌نویسم، یک ساعت از حضور فرزندم در مطب گذشته است و پسر من در مطب درحال آوردن دخل یونیت دندانپزشکی است. با دگمه‌های یونیت بازی می‌کند و بالا و پایینش می‌کند. نیم ساعت اول حضورش در مطب دستگاه لایت کیور رو روی زمین انداخت و حفاظش را شکست، مهر مرا روی تمام سربرگ‌ها و درودیوار زد، دست دستیارمطب را گاز گرفت و گوشی همراه منشی را هم توی ظرف مواد حاوی ضدعفونی انداخت (که بالطبع من باید جبران مافات کنم).

معلوم نیست چه بلایی قرار است تا آخر وقت سر من و مطب بیاید! ولی مشکلات مطب من ربطی به کشورهای تولیدکننده گاز ندارد!

منبع:دندانه

 

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی: ۲۲

فکر نمیکنم برای هیچ دندانپزشکی در طول حیات کاریش فرصت انجام فلایکتومی پیش آمده باشد!

ماجرا از این قرار است که یک از بعد از ظهرهای تابستان دو ساعت زود‌تر به مطب رسیدم تا کمی به بی‌نظمی‌های مطب را استتار کنم! مگس‌های فراوانی در فضای مطب جولان می‌دادند و به همه جا سرک می‌کشیدند. ابتدا با مگس کش سعی در ارعاب و متفرق کردن این گروه خرابکار کردم ولی پررو‌تر و سمج‌تر از این حرف‌ها بودند؛ بنابراین مجبور شدم به سلاح‌های کشتار جمعی متوسل شده و از حشره‌کش استفاده کنم. ولی گویا حشره‌کش برای این مگس‌ها در حکم باده عشق بود و فقط تلوتلو می‌خوردند و به در و دیوار اصابت می‌کردند و خبری از نسل کشی نبود!

ساعتی بعد بیمارم از راه رسید و روی یونیت نشست. مشغول اندوی یک دندان هفت بالا بودم و مدام به بیمار گوشزد می‌کردم دهانش را تا جایی که می‌تواند باز کند. ناگهان یکی از مگس‌های مصدوم شیمیایی، وزوز کنان چرخی خورد و داخل دهان بیمار افتاد! بیمار که ترسیده بود دهانش را بست و از جا پرید و شروع به خالی کردن دهانش کرد… ولی ظاهرا مگس مست کرده در پستی بلندی‌های دهان بیمار سنگر گرفته بود و خیال تسلیم شدن نداشت.

در این لحظه با احساس یک مسئولیت یک دندانپزشک واقعی وارد عمل شدم و با استفاده از آینه دندانپزشکی محل مگس مغروق و آب کشیده را در وستیبول باکال بیمار شناسایی کردم و با استفاده از پنس آن را از دهان بیمار خارج کردم!

طبق آنچه در دانشکده یاد داده‌اند هر بافت حیاتی که ما از دهان بیمار خارج می‌کنیم باید جهت تشخیص بافت‌شناسی به آزمایشگاه پاتولوژی ارسال کنیم. ولی از آنجایی که بال‌های مگس حاصل از پروسه فلایکتومی اینجانب هنوز بر رویش سوار بود، تشخیص قطعی را با‌‌ همان چشمان تیز بینم دادم و نیازی به منت کشی پاتولوژیست نبود!

در پایان باید بر اساس این گزارش مورد من، یک مورد هم به اندیکاسیون‌های استفاده از رابردم حین درمان‌های دندانپزشکی اضافه کنند که آن جلوگیری از افتادن مگس و سایر اشیای ناشناخته پرنده به داخل دهان بیمار و پیشگیری از نیاز به فلایکتومی است!

منبع:دندانه

 

فهرستی از گناهان دندان‌پزشکان به روایت مردم گله‌مند از کار آنها

[طنز دندان‌پزشکی] ما دندانپزشکان انسان‌هایی بی‌وجدان، پول دوست و گناهکار هستیم که هر مریضی را که به چنگ بیاوریم، آب‌تراش می‌کنیم و تا آخرین قران جیبش را بیرون نکشیم، دست از سرش برنمی‌داریم. دندان را که پر می‌کنیم، هزار عیب و ایراد پیدا می‌کند و اگر‌‌ همان سال اول خراب نشود، بالاخره زمانی دور یا نزدیک فاتحه‌اش خوانده می‌شود. اگر بپذیریم مردم عادل‌ترین مرجع برای قضاوت درباره کیفیت کار ما هستند و از آنجا که تقریبا هیچ بیماری تقصیر شکست درمان را بر گردن نمی‌گیرد، قصور و کوتاهی دندانپزشکان دلیل همه آسیب‌های وارد شده به دندان‌ها هستند…

فهرست زیر قسمتی از گناهان دندانپزشکان است، از زبان بیماران که گله‌مند از کار یک همکار که به من مراجعه کرده‌اند. قطعا از من نیز با این شکایت‌های بعضا متناقض به همکار دیگری نیز گلایه برده‌اند:

– جیب دندان ‌را آن‌قدر بد زد که زود افتاد./ دندانم را آن‌قدر محکم چسباند که دکتر بعدی هر چه کرد نتوانست دربیاورد و آخر روکش را برید.

– آن‌قدر بی‌حسی زد که لثه‌ام سوراخ شد، اما دندانم بی‌حس نشد/ چنان بی‌حسی زد که تا فردا صبح تمام صورتم بی‌حس بود.

– هر چه گفتم دندان را بکش، نکشید. گفت درست می‌شود/ به زور تمام دندان‌هایم را کشید.

– همه دندانم را به خاطر روکش تراشید، اخر سر دندان شد قد دانه برنج/ دندان را آن‌قدر کم تراشید که مجبور شد یک عالمه از روی روکش بزند.

– از وقتی جرم‌گیری کردم، تمام دندان‌هایم لق شد/ از روزی که جرم‌گیری کردم، دندان‌هایم زود به زود جرم می‌گیرد.

– دندانم درد نداشت، اما عصب‌کشی کرد/ دندان حساسم را عصب‌کشی نکرد. گفت: «پر می‌کنم ببینیم چه می‌شود.»

– دندان سالم را تراشید و روکش کرد/ دندان را روکش نکرد، چهار سال بعد شکست.

– گفتم دندان را با سفید پر کن، گفت استحکام ندارد، سیاه پر کرد/ گفتم دندان را با سیاه پر کن، گفت جلوی دید است، با سفید پر کرد.

– دست دندانم را آن‌قدر لوهور و ضعیف ساخته که فکم خسته می‌شود/ دست دندان را آن‌قدر نازک ساخته که یک گاز کوچک زدم، شکست.

– آدم سنبل‌کاری بود، همه کار دندانم را یک‌جلسه‌ای تمام کرد/ برای یک دندان فسقلی ده بار مرا کشید مطبش، اصلا دستش تند نبود.

– اخلاقش مثل زهرمار است. بگو بخند که هیچی، جواب سلام مریض را هم نمی‌دهد/ آدم لوده‌ای است با همه مریض‌ها شوخی و خنده دارد.

منبع:دندانه

 

 

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی: ۲۲

آدم‌ها از بوهای مختلف خاطره دارند. یکی از بوی زلف یارش دارد. یکی از عطری که در دوران نامزدی، نامزدش استفاده می‌کرده است. یکی بوی قورمه سبزی مادرش نوستالژی است و یک نفر از عطر اطلسی‌های فلان پارک و بوستان خاطره دارد.

با خودم فکر می‌کردم من دندانپزشک از چه بویی خاطره دارم. عشقولانه‌ترین خاطره من از بو‌ها، به بوی دندان بر‌می‌گردد! بله بوی دندان! دندان سوخته که بدون آب با توربین تراش داده شده باشد!

قضیه از این قرار است که من با زنم روی یونیت دندانپزشکی آشنا شدم. آنقدر این آشنا شدن حواسم را پرت کرد که بدون آب دندان وایتال شماره هفت پایینش را تراش دادم و بوی کباب دندان همه فضای مطب را فرا گرفت. سرانجام آن دندان بعد از پرکردن گرفتار حساسیت شد، بعد‌ها دندان را اندو کردم و اندوی خودم را در چهارمین سالگرد ازدواجمان ریتریت کردم و بعد از کشیده شدن در حدود چهار سال بعد از ازدواجمان مجبور شدم دندان را بکشم و در دهمین سالگرد ازدواجمان به عنوان کادوی سالگرد ازدواج، یک واحد ایمپلنت اعلای ساخت سوئیس در محل اولین آشناییمان قرار دادم. (البته به همسرم گفتم که فرانسوی است! چون فکر می‌کند هر چیزی مثل ریمل و عطر لابد فرانسوی‌اش خوب است!)

الان چند سال از قرار گیری آن ایمپلنت می‌گذرد و من منتظر هستم که کی قرار است که برای پروتز پارسیل در فک پایین خانمم قالبگیری باید انجام دهم.

بوی عشق برای یکی با بوی بهار تداعی می‌شود، برای یکی با بوی عطر، با بوی قهوه یا شکلات و برای من با بوی دندان! دندانی که مانند دل عاشق سوخته باشد!

منبع:دندانه

 

خاطره‌ای از دکتر میم صاد
مریضِ دکتر «پ» دارد با لهجهٔ عجیب و غریبش یک بند اصرار می‌کند دکتر دندانش را ببیند و از دردی که می‌کشد نجاتش بدهد.
نگاهش می‌کنم، یک مرد پنجاه و خرده‌ای ساله با چشم‌های ریز کشیده و قد و قواره‌ای کوتاه و قیافه‌ای زحمتکش از همان‌ها که دل آدم را آتش می‌زند و می‌سوزاند، دکتر «پ» لباسش را عوض کرده و می‌خواهد برود که مرد جلویش را می‌گیرد و یک بند التماسش می‌کند.
دکتر کلافه دست‌هایش را می‌کشد توی موهای سفیدش و مثل همیشه مهربان و آرام با هر زبانی که بلد است حالیِ مرد می‌کند باید برود و برسد به قرارش اما طرف ول کنِ ماجرا نیست و اصرار می‌کند.
دکتر که می‌بیند حرف زدن فایده ندارد بحث را کش نمی‌دهد و با‌‌ همان لباس عوض شده مریض را می‌خواباند روی یونیت و بی‌حسی‌اش را می‌زند و شروع می‌کند به تراشیدن و عصب سطح دندان را قطع می‌کند تا دردش بخوابد و می‌گوید که برای ادامهٔ عصب کشی نوبت بگیرد!

مریض که باورش نمی‌شود کارش ده دقیقه‌ای حل شده باشد می‌نشیند روی یونیت و بی‌هوا دست دکتر را توی هوا قاپ می‌زند و می‌بوسد و هی پشت بند هم به دکتر می‌گوید که «اگر امری دارید در خدمتم!»
دکتر همین طور که دستکش‌هایش را در می‌آورد و دست و صورتش را می‌شوید با لهجهٔ شیرازیش می‌گوید: خب حالا چی کاره هستی که هی می‌گی درخدمتم؟ چیه شغلت؟ که مرد خوشحال و منتظر بلند می‌شود می‌رود کنار دکتر و می‌گوید: من چاکرشمام، مرده شورم آقای دکتر، در خدمتم!!!
دکتر که خشکش زده چند ثانیه‌ای نگاه می‌کند به مرد و با خنده می‌گوید: خدا خفت نکنه مرده شوری و هی یه بند می‌گی در خدمتم!! بیا برو، بیا برو دیدی موهام سفیده هوس کردی بشوریم هان؟ من حالا حالا‌ها مردنی نیستم خیالت راحت…!
و همین جور که سرش را تکان تکان می‌دهد و می‌خندد کیفش را برمیدارد و میان خنده‌های ما خداحافظی می‌کند و می‌رود…
***
و برین باورم که بد نیست عکس سردرِ مردشورخانه را گرفت و گذاشت دمِ دست و روزی یک بار نگاهش کرد!
تا شاید آرام آرام جای بعضی چیز‌ها عوض شود…
جای بعضی اتفاق‌ها… تفکر‌ها… آدم‌ها… رفتار‌ها…
منبع:دندانه

 

چرا باید برای حضور در جمع بزرگان دندان‌پزشکی ایران دارای لقب مناسب باشید؟

تنها خوانندگان لس‌آنجلسی یا درباریان قاجار نیستند که بدون لقب اموراتشان لنگ می‌ماند. در جامعه بزرگان دندان‌پرشکی ایران هم داشتن لقب از نان شب واجب‌تر است…

داشتن لقبی مثل اقای صحنه‌ها یا ملکه صدا برای فروش رفتن بلیط کنسرت یا کرم خرچسونه با مارک هنرمند مورد نظر ضروری‌ست. همچنین در زمان قاجار والیان و حکام منطقه‌ای با کمال میل بنجاق ملک یا سند دهی را به حضور ملوکانه تقدیم می‌کردند تا لقبی برای خود دست و پا کنند وگرنه رعیت برایشان تره هم خرد نمی‌کرد. آخر سر‌ها که به علت بالا بودن تقاضا از ترکیب معین و وکیل با هر چیزی لقبی ساخته شده بود، شاه ته انبار القاب را جارو می‌زد و متقاضی به هر چه مانده بود رضایت می‌داد: «معین المطبخ» یا «وکیل الاخور» و…
مقاضیان لقب در جامعه دندان‌پزشکی کمتر از دربار قاجار نیستند؛ بدون لقب کسی به سخنرانی شما گوش نمی‌کند و نتایج تحقیقات شما را جدی نمی‌گیرد. در عوض اگر لقب مناسبی داشته باشید، روایت‌های شفاهی شما از هر مقاله و تحقیقی بالاتر دانسته خواهد شد. با داشتن لقبی مانند «پدر ایمپلنت ایران» می‌توانید خیلی راحت در جواب رزیدنت بگویید: مقاله آماری بی‌خود کرده که می‌گه نمی‌شه؛ من برای مادر خانمم انجام دادم و شد!

وحشت از بی‌لقب ماندن را در چهره بسیاری از متقاضیان می‌توان دید. کار به استفاده مشترک و یا time sharing القاب رسیده است. شخصا برای ایمپلنت ایران شانزده پدر می‌شناسم.

اولین ایمپلنت ایران را شانزده نفر گذاشته‌اند و جالب‌تر اینکه هر شانزده نفر خاطرات روشنی از انجام این جراحی باشکوه دارند. همگی آن‌ها با یادآوری این روز تاریخی، عمیقا احساساتی می‌شوند و با آهی نوستالوژیک و چشمانی بسته، جزئیات دقیقی از آن روز را به خاطر می‌آورند. یکی از اولین نفر‌ها به این نشانی می‌دهد که حتی کاملا به یادش هست که آن روز سبیل بیمار مدام لای سوزن‌گیر گیر می‌کرده و اولین نفر دیگر در رد ادعای آن یکی اولین نفر می‌گوید که اولین ایمپلنت ایران را خود او در یک صبح دل انگیز بهاری گذاشته و اصلا اولین بیمار ایمپلنت زن بوده است. اندکی بعد هر شانزده اولین نفر با هم گلاویز می‌شوند و یکدیگر را به دروغگویی و جعل عنوان متهم می‌کنند.

توصیه ایمنی: فاصله ایمنی لازم را با «پدرهای ایمپلنت» حفظ کنید زیرا ممکن است در این میان چک یا لگدی هم نصیب ناظر بی‌طرف شود.

همنشینی با دارندگان لقب «نابغه دندان‌پزشکی» ایران کم خطر‌تر است. گرچه تعداد این دسته بیشتر هست و تا لحظه نگارش این سطور به رقم هشت هزار و نهصد و شانزده نفر رسیده است، اما مزیت این لقب نسبت به پدرهای ایمپلنت و ارتودنسی و… این است که می‌تواند همزمان متعلق به چندین نفر باشد. تمام نوابغ دندان‌پرشکی ایران مانند هووهایی شاد و مهربان در حرمسرای جامعه دندان‌پزشکی، زندگی مسالمت‌آمیزی را از سر می‌گذرانند.

مزیت اصلی جامعه دندان‌پزشکی ایران به دربار قاجار این است که ثبت لقب پروسه بسیار ساده‌تری دارد. نیازی به پیشکش ملک و جواهرات نیست. شما می‌توانید یک تعاونی القاب تشکیل دهید. به فرض مثال شما با دوستان خود قرار می‌گذارید که فقط یک بار شما را در افتاحیه مراسمی به لقب دلخواهتان بخوانند: «هم اکنون از مخترع جوان دندان‌پزشکی دعوت می‌کنیم سخنرانی خود را آغاز کنند.» و در عوض شما هم سر میز نهارکنگره به همین دوست خود خواهید گفت: بی‌زحمت نمک رو رد کن بیاد «مبتکر نمونه».
از این به بعد تنها کاری که باید بکنید، «شکیبایی» کردن است. صبر کنید تا این دو لقب دهان به دهان بچرخد و در اذهان جامعه دندان‌پزشکی جا بیفتد؛ درست مثل ترشی لیته. اگر دست و دل‌باز باشید ممکن است ساعت بیست و سی دقیقه‌‌ همان روز اسم خود را ملقب به لقبی که چند ساعت پیش از دهان پر از باقالی پلوی دوستتان خارج شده، از تلویزیون بشنوید. نگران ارائه مدرک برای مخترع بودن خود نباشید. در خواست مدرک برای ادعا در جامعه دندان‌پزشکی کاری ناپسند و بی ادبانه تلقی می‌شود. بر فرض اینکه کسی زحمت چنین تحقیقی را به خود داد، شما می‌توانید با چکش سر قلم گریسی شماره ۱-۲ را کمی داغان کنید و اسمش را قلم گریسی شماره ۹۸-۱۰۰بگذارید. یا به فرض مثال بیستوری را به جای دست با دندا‌‌نهایتان بگیرید و عکس خود را در اینستاگرام با زیر نویس «تکنیک اختراعی بنده در رابطه با برداشت بافت همبند از سقف دهان» منتشر کنید.

اگر شما فردی از نسل دوم جامعه دندان‌پزشکی باشید کار شما ساده‌تر است. شما می‌توانید هر گونه درخواست مدرکی را توهین و ناسپاسی به پدر پیشکسوت خود تلقی کنید و قیافه غمگینی بگیرید. جامعه دندان‌پزشکی ایران بسیار دل نازک هستند و حتما برای دلجویی از پدر تاجدار شما، رعیت خاطی را به دم اسب خواهند بست.
حفظ لقب به اندازه به دست آوردن آن مهم است. همیشه سعی کنید در دانشگاه یا بازآموزی‌های عملی اطراف یونیت خود را شلوغ نگه دارید. همان‌طورکه چاکران دربار، اطراف محل جلوس ملوکانه را به‌عنوان پیست مسابقه‌ای در جهت عرض ارادت، در نظر می‌گرفتند، شما هم باید اطراف یونیتتان افرادی با ریه‌های ورزشکاری و ظرفیت حیاتی بالای اکسیژن، داشته باشید. تنها افرادی با این سطح از آمادگی جسمانی قادر خواهند بود که در تمام مدت آمورش عملی شما یک نفس در ذکر شایستگی‌های شما مدیحه‌سرایی کنند.
مواردی از اوج رعایت ادب و احترام به پیشکسوت گزارش گردیده است:

استاد در حین جراحی خطاب به رزیدنت: این چی بود افتاد ته حلق مریض؟ نکنه آچار بود! نگاه کن ببین توی ست ایمپلنت آچار سر جاش هست یا نه؟
در این لحظه رزیدنت مذکور بر طبق تعریف «احترام و قدردانی» در جامعه دندان‌پزشکی ایران، نفس گرفته وظیفه خود را نسبت به پیشکسوت ایفا می‌کند: استاد عزیز.! ای پدر علم ایمپلنتولوژی خاورمیانه! ای خلف برانمارک! ای مایه رشک پرفسور میش! حتی آچار هم جرئت نداره وقتی دست ماهر‌ترین جراح ایران بهش خورده، بره تو حلق مریض…. خدانکنه یک روز آچار همچین جسارتی بکنه…..
احترام به پیشکسوت در جامعه دندان‌پزشکی حرف اول را می‌زند. حتی حدود یک ربع بعد از اینکه جنازه کبود شده بیمار به سردخانه منتقل شده، رزیدنت مذکور همچنان مشغول قدردانی و احترام به پیشکسوت بوده است.

البته بهتر است در انتخاب لقب بلند پرواز نباشید. لقبهای خوب را قبلا از مغازه برده‌اند و شما باید مثل زمان آخرین پادشاه قاجار به آنچه مانده رضایت بدهید. اگر مشکل‌پسند باشید بی‌لقب می‌مانید. در این صورت سرنوشت شما مانند سایر تیره‌بختان بدون لقبی خواهد بود که به جای اینکه جلوی دوربین‌ها و یا پشت جلد مجلات مشغول خدمت به علم باشند، پشت میز کتابخانه هیات‌علمی با فلاکت قوز کرده و به کار عبث تحقیق و مطالعه مشغول هستند.

در پیدا کردن لقب صبور باشید. درست مانند وقتی‌که به دنبال انتخاب‌ آی‌دی یاهو هستید و با انتخاب هر ترکیب ممکنی از اسم و سال تولد و… به شما پیام داده می‌شود که این آی‌دی قبلا انتخاب شده است؛ در مورد لقب دندان‌پزشکی هم وضع بهتر نیست. پدر ایمپلنت، مادر ارتودنسی،…. همه و همه قبلا انتخاب شده است. تا لحظه نگارش این سطور تنها لقب اشغال نشده «عمه ایمپلنت ایران» بوده که به دلایل ناشناخته‌ای تاکنون متقاضی نداشته است.

منبع:دندانه

 

۱۰+۱ پیشنهاد کاربردی برای تبدیل شدن به یک دندان‌پزشک معروف و سلبریتی

برای «دندان‌پزشک معروفی شدن»، یک روش این است که دکتر کاردرستی باشیم، سوادمان زیاد باشد، در آموزش و پژوهش سرآمد بودن هم مهم است. کیس‌های دشوار را قبول کنیم و مواردی بدانیم که بقیه نمی‌دانند. ولی این تنها راه حل شهرت در دندان‌پزشکی نیست. (در واقع سخت‌ترین راه مشهورشدن همین مواردی است که به آن‌ها اشاره شد). ولی راه‌های ساده‌تری هم برای این منظور وجود دارد که شما لابد در دور و برتان مشاهده کرده‌اید. در اینجا به چند راه حل ابداعی ساده اشاره می‌شود.

۱. شما یک روش من‌درآوردی اختراع کنید؛ مثلاً بگویید که مبدع جراحی کشیدن سانترال با استفاده از عینک پنسی ته استکانی هستید! هیچ‌کس تا به حال با زدن عینک پنسی ته استکانی، دندان سانترال را اکسترکت نکرده‌است، بنابراین شما پدر جراحی دندان سانترال به روش میکروسکوپی عینک پنسی محسوب می‌شوید. مهم نیست این روش چه قدر کارایی دارد و به چه دردی می‌خورد، مهم این است که شما ابداع کرده‌اید و پدر بر حق این روش جدید هستید!

۲. چند نفر را اجیر کنید تا برای شما تبلیغ کنند. در گذشته لوطی‌ها از این روش برای اشتهار استفاده می‌کردند. مثلاً چند نفر بچه مرشد را اجیر می‌کردند تا در خیابان با صدای بلند در وصف پهلوانی، نعت و مرتبت آن لوطی مجیز بخوانند و تعریف بکنند. الان شما ممکن است که به این لوطی‌ها دسترسی کافی نداشته باشید ولی به راحتی با شل کردن سر کیسه می‌توانید عده‌ای را پیدا کنید که در فضای مجازی در صفحات مختلف تعریف شما را بکنند و شما را استاد عالیقدر بی‌همتا خطاب کنند.

۳. یک موسسه می‌توانید ثبت کنید. هرقدر که اسمش دهان‌پرکن‌تر و خارجی‌تر باشد بهتر است. اگر مقر و دفتر این موسسه در دوبی، آنکارا یا آخن باشد بالطبع بهتر از آن است که در اسلام‌شهر یا حسن‌آباد خالصه باشد. بعد که موسسه را ثبت کردید، به اسم این موسسه برای خودتان مدرک، تقدیرنامه و حکم ریاست صادر کنید. کنگره برگزار کنید. به خودتان از طرف موسسه خودتان جایزه بدهید. بعد خودتان را به ریاست این موسسه منصوب کنید. خلاصه دستتان باز است و هر کاری می‌توانید بکنید.

۴. گفته می‌شود برخی از برنامه‌های تلویزیونی نیاز به‌حق الحضور دارند! شما باید هزینهٔ چایی و آبمیوه‌ای که قرار است در آنجا بخورید را بپردازید. بنابراین اگر آدم اهل حساب‌وکتابی باشید، حضور در این برنامه‌های تلویزیونی برایتان دور از دسترس نیست.

۵. یک مجله منتشر کنید و خودتان سردبیر و همه‌کاره‌اش باشید. بعد عکستان را در صفحه اول تا آخر به‌صورت تمام‌قد، پرتره، پاسپورتی و… منتشر کنید. تمام مطالب نشریه هم نوشته خودتان یا در حمد و ثنای شما باشد.

۶. به آدم‌های کله‌گنده مربوط و نامربوط متصل شوید. این اتصالات ضرری ندارند بلکه ممکن است سودی هم برایتان داشته باشد. مثلاً دوستی رئیس ستاد حمایت از یوزپلنگ وحشی، سازمان بندر‌ها و کشتیرانی یا انجمن پیچ‌گوشتی فروشان کل کشور یک جایی ممکن است به دردتان بخورد. حداقل می‌توانید عکس‌های دونفره‌تان را روی درو دیوار مطب بچسبانید یا در صفخات اجتماعی منتشر کنید.

۷. دوره و کلاس برگزار کنید. اینکه چیزی بارتان نیست اهمیتی ندارد. مهم این است که آن‌هایی که در کلاس‌های شما شرکت می‌کنند هم لابد چیزی بارشان نیست. بنابراین دستتان رو نمی‌شود. تازه با کمی پرروبازی در کلاس و بافتن اراجیف می‌توانید خودتان را آدم مطلع و باسوادی هم جا بزنید.

۸. ادوایزر شرکت‌های بزرگ و اسم‌ورسم‌دار باشید. به هرحال این شرکت‌ها پول دارند و پول حلال مشکلات است. شما اگر هوای این شرکت‌ها را داشته باشید، آن‌ها هم هوای شما را دارند و پشتتان را خالی نمی‌کنند. شرکت‌ها می‌فروشند و شما معروف می‌شوید!

۹. در هر کنگره‌ای که دم دستتان است سخنران باشید. در مورد همه چیز هم حرف بزنید. دندان‌پزشکی، گرامایش زمین، طرح نوسازی تاکسی‌های فرسوده، آبیاری قطره‌ای و… می‌تواند موضوع صحبت شما باشد. اگر هم فقط در مورد رشته خودتان قرار است صحبت کنید، هر بار‌‌ همان حرف‌های قبل را پس و پیش بگویید. مهم سخنران بودن در کنگره است و بقیه موارد اهمیتی ندارد.

۱۰. سعی کنید همیشه نگران باشید و در مورد همه موضوعات مرتبط و غیر مرتبط با دندان‌پزشکی اظهار نظر کنید و مصاحبه انجام دهید، حتی اگر موضع‌گیری‌های شما در دو مصاحبه پی‌در پی متناقض باشند. از افزایش تعداد دانشکده‌های دندان‌پزشکی نگران شوید، در مورد هجوم جوانان به کشورهای خارجی برای تحصیل دندان‌پزشکی اظهار اخطار بدهید و بازگشتشان را سونامی دندان‌پزشکی بنامید اما فراموش نکنید که گاهی لازم است آنها را فرزندان این برز و بوم بدانید که به دلیل نقص سیستم آموزشی مجبور به تحصیل در کشور بیگانه شده‌اند. در مرود ابهام‌های مالیاتی گروه پزشکی اظهار نگرانی کنید، عدم وجود تعرفه مشخص دندان‌پزشکی را زیر سوال ببرید، روز جهانی ماما را تبریک بگویید و…

۱۱. در جمع‌های خصوصی زیر آب همه را بزنید و دیگران را مایه ننگ صنف و بچه سوسول و تازه به دوران رسیده بنامید. در سرمقاله‌هاتان پیشکسوتان حرفه را مشتی پیر و پاتال بنامید و هیات‌مدیره انجمن رقیب را متهم به باندبازی و لابی‌گری کنید اما وقتی پشت تریبون کنگره قرار گرفتید از لزوم دوستی و قرابت صنفی بگویید و همه را دعوت به اتحاد و آشتی صنفی کنید.

منبع:دندانه

 

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی: ۲۳

رقابت در فضای دندان‌پزشکی به مراحل بحرانی رسیده‌است. دیگر کار از زیرآب زنی پیش مریض‌ها و بدگویی از همکار‌ها گذشته است. هر روز که به مطب می‌روم به آرامی و در حالت خیز از پله‌ها بالا می‌روم، چراکه بعید نیست همکار دندان‌پزشک مطب روبرویی با گان‌شات از چشمی درب مطبش مغزم را روی راه‌پله پخش و پلا کند.

دیروز داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم که چشمم به برچسب‌هایی به شکل فلش افتاد که از درب وردی ساختمان روی پله‌ها چسبانده شده بود و رویش نوشته بودند دندان‌پزشکی. فلش‌های راهنما را دنبال کردم و به درب مطب همکار عزیزم رسیدم. همکار گرامی، با این ترفند بیماران را از خیابان شکار می‌کرد و به سمت «دندان‌پزشکی» می‌کشاند! مطب دندان‌پزشکی ما هم این وسط نقش باقالی را ایفا می‌کرد (البته نه برای مراجعین مبتلا به فاویسم).
خواستم در بزنم تا ضمن عرض ارادت، جویای احوال عمه محترم همکار عزیزمان هم شده باشم. ولی این همکار دندان‌پزشک قهرمان ورزش مبارزه در قفس بود و از آنجایی که بنده مدتی بود ورزش نکرده‌بودم (دقیقاً ۱۸ سال، یعنی درست از فردای روز دفاع) و آمادگی بدنی نداشتم، این احوال‌پرسی را به بعد از چند جلسه باشگاه و تمرین فنون رزم انفرادی موکول کردم. به هرحال در بخشش لذتی هست که در کتک خوردن نیست.

محبت‌های این همکار عزیز، به این فقره محدود نمی‌شود. برای دفع زباله همیشه با شهرداری مشکل دارد و زباله‌های آلوده را تفکیک نمی‌کند و به گردن من می‌اندازد (به دستیار مطب سپرده‌ام روی کیسه‌زباله‌های ما کپی کارت نظام پزشکی مرا منگنه کند شاید شهرداری بتواند زباله‌های دکتر‌ها را هم از هم تفکیک کند!)

بیماران مرا بّر می‌زند. پشت سر درمان‌های انجام‌شده توسط من بدگویی می‌کند، شارژ ساختمان را پرداخت نمی‌کند، جای پارک بقیه پارک می‌کند و خلاصه مصداق یک همکار ناحسابی تمام‌عیار است. فعلاً که به دلیل افت آمادگی بدنی با تساهل و تسامح و مثل یک انسان بافرهنگ و فرهیخته با ایشان در حال مدارا هستیم. امان از روزی که اراده بکنم که باشگاه رفتن را شروع کنم، آن روز مطمئن باشید که یک بیمار چرب‌وچیلی رینو-سپتوپلاستی روانه همکار جراح فک و صورت طبقه بالایی ساختمان خواهم کرد!

منبع:دندانه

 

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی: ۲۴

دندان‌پزشک  متاهلی مانند من اصولا نیاز به وسیله‌ای به نام تلفن همراه ندارد. تنها کسی که واقعا کارم دارد همسرم است که با مطب تماس می گیرد و لیست خریدها را به منشی می دهد.ا گر قرار باشد برای مهمانی یا مراسمی زود به منزل  بروم خودش به منشی می‌گوید و منشی بیماران را طبق دستور همسرم تنظیم می‌کند. هر از گاهی در روز دندان‌پزشک همکاران ممکن است جک‌ها و تبریک‌های خوشمزه بفرستند و برای همدیگر نوشابه باز کنیم.

اما از صبح اول وقت  زمانی که گوشی را روشن می کنم صدای اس‌‌ام‌اس‌ تلفن همراه من قطع نمی‌شود. تمام این پیامک‌ها ها هم تبلیغاتی است. در مورد برگزاری کنگره دندان‌پزشکی، سیستم جدید ایمپلنت، کلاس‌های آمادگی رزیدنتی، فروش کارپول و ،سهام کلینیک و … است که به هیچ دردی نمی خورد و مجبورم  هر از چند گاهی حافظه تلفنم را از این زباله‌ها پاکسازی کنم.

قبلا در کنگره‌ها و سمینارها گول می‌خوردم و شماره تلفنم را در فرم‌ها و نظرسنجی‌ها می‌نوشتم .اما الآن دیگر گوشی دستم آمده است و می‌دانم چه طور این شرکت‌ها را با این پیامک‌های ناخواسته بپیچانم. معمولا در این فرم‌ها شماره مادر زنم را وارد می‌کنم. در فرم نظام‌پزشکی هم این بار اعلام تغییر شماره کردم و شماره گوشی آقای صفدری (همسایه دیوار به دیوارمان که ماشینش را روبروی در پارکینگ  ما قرار می‌دهد و زیر برف پاک کن شماره می‌گذارد) را وارد کردم تا آقای نظام‌پزشکی که بی‌اجازه ما شماره ما را به شرکت های تبلیغاتی می‌فروشد، قشر هدفش شامل میوه فروش‌های میدان تره بار هم بشود!

مادر زنم البته به شیطنت من پی نبرده بود و بنده خدا فکر می‌کرد چون دامادش دکتر است اداره مخابرات تحویلش می‌گیرد و از این پیامک‌ها برایش می‌فرستد! آقای صفدری هم وقتی شماره‌اش را در ملا عام قرار می‌دهد حق ندارد شاکی شود! تازه دلش هم بخواهد اس‌ام‌اس دکترها را هنگام بار خالی کردن میوه در میدان تره‌بار بخواند!

منبع:دندانه

 

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی: ۲۴

در این مملکت می‌توان به دو روش دندان‌پزشکی کرد؛ یکی روش فلافلی و دومی روش رستوران اعیانی.

در روش فلافلی شما به عنوان یک دندان‌پزشک درمان‌های ارزان را به صورت عمده عرضه می‌کنید. مثلاً یک همکلاسی دوران دانشگاه دارم که در یکی از محلات پایین شهر مطب دارد. مطبش از آن مطب‌هاست که راه‌پله‌ای شبیه پله‌های قلعه الموت دارد. تاریک و مخوف است و داخل مطبش هم صندلی‌های پلاستیکی را ردیف در سالن انتظار چیده است. بیماران وقت نمی‌گیرند و به ترتیب حضور تا شب کارشان انجام می‌شود. از راه‌پله‌های مطب تا جدول‌های پیاده‌رو مراجعین دندان‌پزشکی صف کشیده‌اند و منتظر نوبتشان هستند. این دوست گرامی دستش به اصطلاح تند است. آنقدر تند که در یک ربع دندان مولر را اندو و بیلدآپ می‌کند. اگر در مورد ایزولاسیون یا اصولی و بهداشتی کارکردن این همکار شبهه‌ای به ذهنتان می‌رسد باید عرض کنم که خیر، این آدم آنقدر دستش تند است که حتی میکروب‌ها هم غافلگیر می‌شوند و تا بخواهندتصمیم بگیرند که عفونت ایجاد کنند، درمان دندان تمام شده است. بزاق و این‌ها در حفره دسترسی هم نمک کار است و اصلاً می‌تواند نقش لوبریکنت را برای فایل‌های اندو ایفا کند و عمر آن‌ها افزایش دهد. در حفره جراحی هم بزاق نقش میکروب‌کش را دارد(ندیده‌اید گربه‌ها زخم‌هایشان را لیس می‌زنند؟) تازه بزاق من و شما نیست که، بزاق خود بیمار است! همان آب دهانی است که قورت می‌دهد. اگر قرار بود اثر بدی داشته باشد تا الان بیمار را نفله کرده بود!

بیماران این همکار بسیار از درمان‌ها راضی هستند. وقتی بعد از مدتی با ترمیم‌های ریخته، دندان‌های ضایعه‌دار یا کشیدنی شده به من مراجعه می‌کنند، کلی برای دکتر قبلی‌شان دعا می‌کنند و می‌گویند پول بنز که نداده‌بودیم؛ پیکان همین قدر راه می‌رود. تازه خدا پدرش را بیامرزد که کارمان را زود راه انداخت. این دندان‌ها بیشتر از پولی که دادیم برایمان کار کرده است.
وقتی برای این بیماران وقت می‌گذاری و اندویی را در دو جلسه یک ساعته به صورت ایده‌آل تحویلشان می‌دهی، موقع رفتن می‌گویند که دکتر چه قدر فس‌فس کردی، دکتر قبلی یک ربعه در یک جلسه کار را تمام کرد، مگر آپولو هوا می‌کردی! تازه ارزان‌تر از شما هم می‌گرفت!

اما روش دوم دندان‌پزشکی این است که بیماران لاکچری داشته باشی و اعیانی طبابت کنی. لازمه این کار داشتن یک مطب بالای شهر و لازمه مطب داشتن بالا شهر از اول داشتن یک بابای اعلاتر و مرغوب‌تر از نظر مال‌ و منال و ساپورت مالی است. در این مطب لاکچری شما تعداد زیادی همکار و منشی را با آگهی نیاز به منشی با روابط عمومی خیلی خیلی بالا به استخدام درمی‌آورید. برای هر یک از این پرسنل وظیفه‌ای تعریف می‌شود. یکی موقع ورود مریض لبخند می‌زند و با صدای بلند خوشامد می‌گوید. یکی کت و کیف بیمار را می‌گیرد، یکی او را راهنمایی کرده و آن یکی برای او آب‌میوه می‌آورد. یکی بادش می‌زند و یکی در بین راه اتاق انتظار تا معاینه برای بیمار لطیفه تعریف می‌کند تا حوصله‌اش سر نرود. مطب شما باید مجهز به پلی‌استیشن، تلویزیون کابلی، بستنی‌ساز و صندلی ماساژ باشد. برای این بیماران به‌محض ورود بدون سلام و احوالپرسی لمینیت با رنگ اکسترا بلیچ سه تا سه بالا و پایین را در نظر بگیرید و همان جلسه اول تمام هزینه را دریافت کنید.
یونیت شما برای این بیماران بهتر است مجهز به گرم‌کن صندلی باشد. شما هم در حین درمان بهتر است انگلیسی یا فرانسه صحبت کنید و اگر بلد نیستید می‌توانید با گویش لری یا مازنی، همهٔ «ر» ها را «غ» بگویید که بسیار شبیه فغانسه از آب درمی‌آید! این بیماران را می‌توانید به دلار شارژ کنید و ادعا کنید چون همهٔ مواد و ابزار خود را مستقیم از شیطان بزرگ به دلار تهیه می‌کنید، مجبورید به دلار پول بگیرید! البته دلارهای بیماران را به ارزش ارز مبادله‌ای و نه آزاد حساب کنید! برای یک ترمیم ساده پول خون بابای بیمار را می‌گیرید… چرا نگیرید، می‌شود و می‌توانید! اگر از این بیماران تعرفه را بگیرید احساس می‌کنند که کار شما خوب نیست و کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است. پولدارها دوست دارند برای درمان خود پول بیشتری خرج کنند تا حس بهتری پیدا کنند. شما به عنوان یک دندان‌پزشک فداکار در یک مطب لاکچری این حس خوب را موظفید به آن‌ها منتقل کنید!

روش سومی هم برای دندان‌پزشکی مابین این دوتا روش وجود دارد که روش دندان‌پزشک ساده و بی‌حاشیه‌ای مثل اینجانب است. در این روش شما در موقع پول گرفتن، مانند گروه اول و چه بسا هزینه کمتر از بیمار می‌گیرید؛ اما از شما انتظار می‌رود که خدماتی مانند گروه دوم و بسا بیشتر به بیمارانتان ارائه کنید. این مکتب را مکتب دندان‌پزشکان ساده و مفلوک می‌گویند. همهٔ ما به عنوان دندان‌پزشک مختاریم که انتخاب کنیم که به روش فلافلی یا رستوران اعیانی طبابت می‌کنیم؛ اما بعضی‌ها هم ممکن است به سبک جگرکی‌های کنار خیابان، همیشه جگرشان از جبر مالی روزگار پر از خون باشد و روی آتش روزگار وانفسا جلز و ولز کنند و چون مرغ سحر همیشه از قسط و قرض و هزینه‌ها ناله سر کنند!

منبع:دندانه

 

همراه با دکتر افشین قناد، شاعر طنز دندانپزشک
رضا رفیع/ روزنامه اطلاعات

مقدمه تقدیمی:
طنز، نتیجه تضاد و تناقض‌ها و ناشی از شکاف موجود میان حقیقت با واقعیت موجود است. تجربه و تعقل تو می‌گوید که باید فلان مورد این شکلی باشد، اما در عمل و به عینه، چیز دیگری را می‌بینی که جا می‌خوری. یکه می‌خوری و خنده‌ات می‌گیرد. به نوعی،‌‌ همان «چی فکر می‌کردیم و چی شد»!
جای دوری نمی‌رویم. آدم از جماعت شاعر و نویسنده و اهل ادبیات و تحصیل کرده ادبی، اگر بشنود که طرف طنز هم می‌گوید؛ جا نمی‌خورد و فوقش می‌گوید: «اِ… چه خوب!» و شاید هم کمی به دیده ترحم به او نگاه کند که: «بنده خدا؛ ببین از ناچاری به چه روزی افتاده. طنز‌پرداز شده! … خدا خودش کمکش کند!» اما شما تصور کنید که یک روز، یک دکتر دندانپزشک، ناغافل به دیدن شما بیاید (که شما را در برنامه تلویزیونی قند پهلو دیده و پسندیده!) و بگوید که من طنزپردازم! بعدش هم یک مجموعه طنز چاپ شده از خودش را به شکل یک کتاب شیک و تمیز و مجلسی، بگذارد روی می‌ز، که بفرمایید، اسنادش هم موجود است!

آشنایی با یک قندانپزشک!
آشنایی با یک قندانپزشک!

طوری جا می‌خورید و از جا می‌پَرید که انگار نوک سوزن یا مته دکتر دندانپزشک به سرِ عصب حساس دندان عقل شما خورده و به سقف چسبیدید! آقای دکتر افشین قناد را که به همراه کتاب خوب و خواندنی‌اش «قندان‌پزشکی» دیدم، خیلی خوشحال شدم. با تورقی کوتاه، همه چی دستم آمد. فهمیدم که طرف، طنز را می‌فهمد. می‌داند که خیلی جدی است و در نتیجه آن را به شوخی برگزار نکرده است. از‌‌ همان طرح روی جلد کتاب و کیفیت چاپ و نامگذاری با مسمای آن معلوم است. بازی قشنگ لفظی با کلمات را ببینید: طرف نام خودش «قناد» است و شغلش هم «دندانپزشکی». طنز هم که مترادف «قند» است و شیرین. پس، زیرکانه و لطیف، این‌ها را زده با هم قاطی و مخلوط کرده و نام دفتر شعر طنزش را گذاشته: «قندانپزشکی». حالا فلان رفیق طنز‌پرداز ما که سال‌ها کار طنز کرده، بر می‌دارد چنان نام سبک و یا طرح لوسی برای کتاب خود انتخاب می‌کند که ابهت و فرهیختگی طنز را و اثر طنز خود را از‌‌ همان «ب» بسم‌الله، زیر سؤال می‌برد.
به هر حال از آشنایی با یک دکتر دندانپزشک طنز‌پرداز، خوشحال شدم و امیدوارم که روزی هم ملت در «قندپهلو» به تماشایش بنشینند؛ پیش از آن‌که در مطب و محل کارش، به تماشای دندان‌های قند خورده خرابم بنشیند! کتابش را به «دکتر مهدی حافظ» داماد خواهرم دادم؛ آن‌قدر خوشش آمد که گاهی از طنزهای آن، هم برای دیگر دوستان و همکاران دندانپزشک خود در محل کار، و هم برای برخی بیماران خود که مشکل دندان دارند، می‌خواند. شاید می‌خواهد کمی از درد دندان یا درد وحشتناک هزینه‌های درمان آن بکاهد! (ارادتمند هر دندانپزشک قندانپزشک: رضا رفیع)

درباره کتاب از زبان شاعر دندانپزشک:
دلیل این‌که این کتاب را منتشر کردم، این است که نمی‌خواهم علاقه‌مندان نوشته‌هایم را بیش از این در انتظار بگذارم! حالا چرا فکر می‌کنم کسی منتظر و علاقه‌مند چاپ این کتاب است، خودم هم نمی‌دانم. احتمالاً این تصور ناشی از توهمی است که شاید در آینده‌ای نزدیک، پس از مدتی خیره شدن به کوه مجلداتی که روی دستم مانده و گوشه اتاق را اشغال کرده، در پی علاج آن برآیم.
به هر حال، نکات زیر را برای کسانی که این کتاب را از خودم یا دشمنی دیگر هدیه گرفته یا در رودربایستی با من آن را خریده‌اند و یا اصلاً اتفاقی به دستشان رسیده می‌نویسم:

۱) این کتاب را مجموعه طنز دندان‌پزشکی دانسته‌ام. حالا اگر کسی پیدا شود و بپرسد: «اصلاً خودت می‌دانی طنز چیست که به نوشته‌هایت می‌گویی طنز؟» جواب می‌دهم نخیر نمی‌دانم. و البته بلافاصله اجر تواضعم را با این ادعا ضایع می‌کنم که: «شما هم خیال برتان ندارد که طنز تعریف مشخص و واضحی دارد که عالم و آدم روی آن اتفاق نظر دارند.» شکر خدا صاحب‌نظران و نظریه‌پردازان این حوزه آنقدر تعاریف مختلف ارائه کرده‌اند که چون منی بتواند از این آشفته بازار سود ببرد و لاطائلاتش را به نام طنز قالب کند.
نکته اول طولانی شد. قلم را برمی‌دارم، ول کن نیستم که. به هر صورت ویژگی بارز این نوشته‌ها ـ که دست کم با یکی از تعریف‌های طنز جور درمی‌آید ـ این است که در آن‌ها یک موضوع مهم و جدی که می‌تواند انتقاد به وضع موجود یا واقعیتی درخور توجه باشد، به زبانی که شاید لبخندی به لب بیاورد یا باعث انبساط خاطر شود، بیان شده است.
۲) اعتقاد دارم هر اثری باید خودش حرفش را بزند و نباید در مورد آن توضیح داد و مقدمه‌چینی کرد؛ اما خودم عامدانه در برخی موارد برخلاف این باور عمل کرده‌ام! گاهی به این دلیل که به علت گذشت زمان، دریافت مطلب محتاج توضیح بوده و گاهی هم چون همین‌طوری احساس کرده‌ام که کتابم خواندنی‌تر می‌شود. می‌دانید که سابقه چنین توهم‌هایی را دارم. خلاصه اینکه عدم پایبندی به این اعتقاد را تمام و کمال نشانتان داده‌ام.
۳) حتی تورق سریع و سرسری دیوان خواجه شیراز جناب حافظ هم هر خواننده‌ای را به این نتیجه می‌رساند که غزل‌های حضرتش همه در یک سطح نیستند. پس الان توقع ندارید که تمام نوشته‌های من در یک سطح، آن هم عالی، باشد؟ به نظرم چند تا به درد بخور هم توی آن پیدا شود کافی است. اصلاً مگر چقدر پول بابت این کتاب داده‌اید که حالا انتظار دارید یک شاهکار ادبی مطالعه کنید؟ تازه، بیشترتان هم که امانت گرفته‌اید و خیالتان هم راحت است که صاحب مال، اصراری به پس گرفتنش ندارد.
۴) برای این‌که خوانندگان غیر دندان‌پزشک (اعتماد به نفس را می‌بینید؟ فرض کرده‌ام غیر از همکاران، کس دیگری هم سراغ این کتاب می‌آید) هم بتوانند استفاده لازم را از این کتاب ببرند و به اصطلاح مطلب را بگیرند، لازم بود اصطلاحات علمی و تخصصی و نیز اشارات و کنایه‌های به کار رفته را برایشان توضیح دهم.
از طرفی نمی‌خواستم ذهن همکاران که مخاطبان اصلی هستند حین خواندن آشفته شود. برای همین بدون این‌که این قبیل کلمات را در متن متمایز کنم، تمامی آن‌ها را در انتهای کتاب در بخش واژه‌نامه معنی کرده‌ام.
۵) همیشه اعتقاد داشته‌ام (و از قضا به این یکی کاملاً پایبند بوده‌ام) که اگرچه مطلب انتقادی، رابطه‌ای از نوع تنگاتنگ با نیش زدن دارد؛ این نیش به واقع باید اقتضای طبیعت باشد، نه از سر کین. یعنی نباید طوری نوشته شود که کسی را برنجاند و یا توهین‌آمیز و برخورنده باشد. سعی کرده‌ام این‌طور بنویسم، اما اگر به هر حال، به حکم قضات عادل، نه ادعای نازک نارنجی‌هایی که مطلب در مورد آن‌ها نوشته شده، جایی به اشتباه از این روش عدول کرده‌ام؛ همینجا جلوی چشم همه، پیشاپیش از ایشان عذرخواهی می‌کنم و اگر بعداً به خودم گله کنند، حتماً پساپس هم خواهم کرد.
۶) مرسوم است که نویسنده، دست پیش را بگیرد و با اعتقاد قلبی یا از سر تعارف بگوید که این اثر قطعاً خالی از اشکال نیست و خوشحال می‌شود که خوانندگان محترم نظراتشان را اعم از انتقاد و پیشنهاد با او در میان بگذارند. در این بند من هم دارم همین کار را می‌کنم. این هم نشانی بنده برای کسانی که منت می‌گذارند و برایم تره خرد می‌کنند:
afsheenghannad@yahoo. com
۷) نکته هفتم صرفاً بری این نوشته می‌شود که تعداد نکات به عدد هفت برسد، والا حرف دیگری برای گفتن ندارم. بفرمایید مطلب بعد!

و این هم یکی دو نمونه از اشعار طنز قندانپزشکی:

مناجات‌نامه
همکاران محترم صادقانه و از ته دل آمین بگویند و هیچ نگران نباشند. خداوند خود از خزانه غیبش روزی ما را خواهد رساند:
الهی از تو خواهم با دل و جان
نگردد کس اسیر درد دندان
مریضی از دهن‌ها رخت بندد
مریض از سر خوشی دائم بخندد
جوان باشد و یا در سن پیری
نباشد حاجت او جرمگیری
پلاک از سطح دندان‌ها به مسواک
شود با چند حرکت کاملاً پاک
نروید آفتی بر نسج نرمی
نگیرد درد با سردی و گرمی
دگر سطح زبان سوزش نیابد
پس از این هیچکس روکش نخواهد
بدون دردسر خیلی به سرعت
شود حل مشکلات فک و صورت
دهان باشد چو باغی نوشکفته
بدون هیچ دندان نهفته
همه دندانشان بر روی قوسی
که باشد بی‌نیاز از ارتودنسی
نباشد هیچ پیری زار و نالان
گرفتار عذاب دست دندان
نخواهد پر شدن دندان شیری
ویا اِس‌اِم به قصد پیشگیری
نگردد زرد و تیره هیچ دندان
که سازد گلرخان محتاج درمان
بساط ایمپلنت و پُست و روکش
شود جمع و فتد دیگش ز جوشش
عیان هرگز نگردد شاخک پالپ
نگیرد درد هرگز، دال یا شارپ
عصب‌ها بعد از این مستور مانند
ز کشتن یا کشیدن دور مانند
خداوندا تو لطفی مقتضی کن
به کل پوسیدگی را منتفی کن
به فضل خویش با طرحی هدفمند
تو خنثی کن اسید حاصل از قند
خلاصه جمله عالم را شفا ده
خودت یارانه آن را به ما ده
***
شکرگزاری
‌نیندیشم که بیماری ندارم
خدا را شکر بیماری ندارم
رسد دستم به اطراف دهانم
اگرچه مال بسیاری ندارم
نه تنها نیستم معتاد الکل
به دست خویش سیگاری ندارم
نباشم روبرو با هیچ بن‌بست
به پیش چشم دیواری ندارم
اسیر خواب خرگوشی نگشتم
به جز چشمان بیداری ندارم
همه ناشکر و عصیانگر ولی من
دل نالان و بیزاری ندارم
به پاس این صفات و اینکه دیگر
درون جیب دیناری ندارم
خداوندا مریضی چند بفرست
که من اعصاب بیکاری ندارم!

منبع:دندانه

 

دکتر امیرمهرابی، متولد سال ۱۳۶۵ در استان کرمانشاه و دانشجوی دوره تخصص رشته پروتز است و دوره عمومی خود را در دانشکده دندان‌پزشکی دانشگاه علوم‌پزشکی قزوین گذرانده و در حال حاضر در تبریز به تحصیل در دوره تخصص مشغول است.

او از سال ۸۷، شروع به انتشار نشریه رهگذر با موضوع ادبیات و همچنین نشریه‌ای به نام طنز و کاریکاتور در دانشگاه علوم‌پزشکی قزوین کرده و تا به حال ۱ بار در جشنواره فرهنگی دانشجویان علوم‌پزشکی، مقام اول رشته کاریکاتور را به دست آورده است.

چند نمونه از کارهای او را ببینید (برای دیدن تصاویر در ابعاد بزرگ‌تر روی آنها کلیک کنید):

امیر مهرابی، یک دندانپزشک کاریکاتوریست
امیر مهرابی، یک دندانپزشک کاریکاتوریست
امیر مهرابی، یک دندانپزشک کاریکاتوریست
امیر مهرابی، یک دندانپزشک کاریکاتوریست
امیر مهرابی، یک دندانپزشک کاریکاتوریست
امیر مهرابی، یک دندانپزشک کاریکاتوریست
امیر مهرابی، یک دندانپزشک کاریکاتوریست
امیر مهرابی، یک دندانپزشک کاریکاتوریست

منبع:دندانه

 

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی :25

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد. این درد‌ها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند. اما روزهایی هم هست که روح دندان‌پزشک جماعت زخم می‌خورد و در انزوا خرد و خاکشیر می‌شود و به فنا می‌رود.

بد‌ترین روز زندگی یک دندانپزشک چه روزی است؟ روز تحویلی که بریج هشت واحدی‌اش را نمی‌تواند روی پایه‌ها بنشاند؟ روزی که عصب اینفریور آلوئولار را حین جراحی دندان عقل لت‌ و پار می‌کند؟ یا روزی که شریان گریتر پالاتین را از وسط دو نصف می‌کند و خون تا لوسترهای مطب فواره می‌کند یا روزی که فایل اولیه را داخل کانال نکروز می‌شکند و یا اصلاً روزی که بلافاصله بعد از تزریق، بیمارش در اثر واکنش آلرژی و شوک آنافیلاکتیک به ملکوت اعلا می‌شتابد؟
همه مثال‌های بالا می‌توانند از بد‌ترین روزهای زندگی حرفه‌ای یک دندان‌پزشک باشند اما بد‌ترین روز زندگی من به عنوان یک دندان‌پزشک بسیار دردناک‌تر و اسف‌بار‌تر از همهٔ این روز‌ها بود.

چندین بار مراجعین عجیب و غریبی داشتم که برای بهداشت دهان و دندان و درمان دندان‌پزشکی دندان‌های خود کارهای عجیب و غریب می‌کردند. مثلاً از داروهای گیاهی یا روغن ترمز برای تکسن دندان‌درد استفاده می‌کردند یا دهان خود را با پونه یا آب نمک (به جای مسواک و خمیردندان) می‌شستند. همیشه ضمن احترام ظاهری و سر جنباندنِ بزِ اخفش‌طور برای این مراجعین بامزه، در دلم به ساده‌دلی و گمراهی این آدم‌ها می‌خندیدم.
چون می‌دانستم که هر نوع مخالفتی اثر معکوسی دارد سعی می‌کردم بهلول‌وار و از راه برهان خلف، علم بهداشت و پیشگیری را به این قوم ضالین، آموزش دهم! بیمارانی داشتم که مدت‌های زیادی درد دندان‌ را تحمل می‌کردند و از گیاهان دارویی، طب سنتی، هامیوپاتی و ده‌ها روش دیگر برای تسکین درد دندان استفاده می‌کردند و دست‌آخر بعد از کلی تحمل درد و رنج از روی ناچاری به دندا‌ن‌پزشک مراجعه می‌کردند! همیشه سعی می‌کردم با طعنه‌های غیرمستقیم اما کاری، حسابی از این ناغافلان علم و هنر دندان‌پزشکی انتقام بگیرم و آن‌ها را بیشتر متوجه اشتباه خود کنم!

اما بد‌ترین روز حیات من زمانی بود که دیدم دشمن بزرگ دنیای دندان‌پزشکی، یعنی جهل و گمراهی در اندرونی منزل من سنگر گرفته و با نامردی و رذالت هر چه تمام‌تر ازقفا دشنه خود را بر پشت من فرو کرده است!
چندی بود که به همسرم مشکوک شده بودم. مدام در خانه دم‌نوش به خوردمان می‌داد. برای امراض مختلف عرقی‌جات و… تجویز می‌کرد و برای سردردهای میگرنی من پیشنهاد مراجعه جهت درمان هامیوپاتی داده بود که البته با مخالفت شدید بنده توطئه ظاهراً در نطفه خفه‌شده بود. اما یک‌شب قبل از مسواک زدن متوجه صحنه عجیب و بسیار دردناکی شدم: همسر من، زنم،‌‌ همان کسی که سال‌ها با یک دندان‌پزشک واقعی ازدواج‌کرده بود!‌‌ همان فردی که سال‌ها شریک من در سختی‌های زندگی بود و با توان، سرعت و دقت بالا و بی‌نظیر، پول‌های بی‌زبانی که من از کار شاق در داخل دهان مردم کسب می‌کردم را به‌راحتی در یک‌چشم به هم زدن نفله می‌کرد،‌‌ همان مادر فرزندانم که تربیت جگرگوشه‌هایم را به او سپرده‌بودم تا هرسال چندین و چند بار به خاطر شیطنت‌ها و بی‌تربیتی‌هایشان مرا به مدرسه فرا بخوانند و فرزندانم را در حضور من تهدید به اخراج کنند،‌‌ همان همسر مهربان، مادر فداکار، زن دلسوز… هم او و خود خودش در حال مسواک زدن با جوش‌شیرین مقابل آینهٔ روشویی بود…!

نمی‌دانید که با دیدن ظرف حاوی جوش‌شیرین در کنار لیوان حاوی مسواک و به‌جای خمیردندان چه حالی به من دست داد و تا چه اندازه منقلب شدم!
این خیانت به آرمان‌های دندان‌پزشکی غیرقابل‌بخشش بود! شبانه چمدانم را بستم و بدون هیچ‌گونه بحثی از منزل خارج شدم و شب را در منزل یکی از دوستانم به صبح رساندم. تمام شب تا صبح را به جدا شدن از همسرم فکر می‌کردم. چه طور توانسته بود این کار را با من بکند. چه طور به آرمان‌های همسرش خیانت کرده بود؟
تصمیم داشتم در اولین فرصت به خاطر این بی‌حرمتی به آرمان‌های رشتهٔ دندان‌پزشکی همسرم را سه‌طلاقه کنم و به غار تنهایی خود پناه برده و در انزوا بمانم و تراش بخورم! ناخودآگاه این شعرهم به ذهنم رسید که همسر دندان‌پزشک هم جوش‌شیرین (به جای خمیر‌دندان) می‌زند، بیچاره فرهاد!

اما سرانجام با پادرمیانی و ریش‌سفیدی بزرگان فامیل، من و همسرم با هم به‌صورت توافقی آشتی کردیم و توانستیم مشکلات بین خود را به نحو مسالمت‌آمیزی حل کنم. من توانستم با چرب‌زبانی و کمی حیله‌گری، همسرم را گول بزنم و متقاعد کنم که برای حفظ بنیان‌های خانواده، کلیه توصیه‌های عطار‌ها و کلاه‌برداران طب قدیم، هامیوپاتی و انرژی‌درمانی و… را کنار بگذارد و از دندان‌پزشکی مبتنی بر شواهد تبعیت کند. او هم به‌عنوان مشوق سه دنگ سند منزل مسکونی‌مان را به اسم خود کرد! خیلی خوشحال شدم که توانستم با یک تشویق خیلی ساده، همسرم را از فاجعه روش‌های بهداشتی و درمانی غیر مبتنی بر شواهد نجات دهم.
نجات شان حرفهٔ ما بیش از این مقادیر ارزش دارد!

منبع:دندانه

 

جستاری تحلیلی بر پدیده کاهش خواستگاری‌های درون رشته‌ای در دانشجویان دندان‌پزشکی

در دانشکده‌های دندان‌پزشکی زمان ما، دانشجوهای پسر به ترم آخر نرسیده، همکلاسی‌هایشان را می‌گرفتند و در این راه به نوعی تعصب عشیره‌ای مبتلا بودند. به عبارتی رسمشان نبودکه دخترهای هم‌کلاسشان را به مردی خارج از دانشکده خودشان شوهر بدهند. آنها وقتی برای هدر دادن نداشتند:کنکور می‌دادند، اسمشان را در روزنامه پیدا می‌کردند،یک سامسونت ویک بلیط اتوبوس به مقصدیکی از شش شهرِ -توجهکنید شش شهر و نه مانند اکنون شش هزار و دویست و دوازده شهرِ- دارای دانشکده دندان‌پزشکی می‌خریدند و از حدود دهکیلومتر مانده به ترمینال مقصد، سخت عاشقیکی از هم‌کلاسی‌هایشان می‌شدند. نیازی به دیدن سوژه عشقی مورد نظر نبود. شش سال برای پیداکردن او وقت داشتند. مهم عاشق شدن بود. بدون عاشق شدن هیچ دانشجوییکاملا دانشجو شمرده نمی‌شد. مسئولین سازمان سنجش در آن روزها مردانی بخرد و حکیم بودند و ترکیب جنسیتی پذیرفته‌شدگان را طوری تنظیم می‌کردندکه امکان برگزاری دوئل به صورت شرافتمندانه وجود داشته باشد؛ یعنی به‌طور متوسط یک دانشجوی دختر به ازاء دو دانشجوی پسر.

دانشجویان دندان‌پزشکی در جلسه معارفه دانشکده، اولین شکست عاطفی- روحی خود را تجربه نموده و دچار توی ذوق‌خوردگی درجه سه می‌شدند. آنها در این جلسه می‌فهمیدند که قرار نیست از همین فردا روپوش زیبای دندان‌پزشکی با ان دکمه‌های زیباییک‌طرفه را به تن کنند و دندان مردم را بتراشند؛ بلکه برای ورود به دانشکده دندان‌پزشکی هنوز باید دو سال جان‌کاه دیگر را صبرکنند. دانشکده‌ای که از همان راه ترمینال به زیارتش رفته و پشت در بسته‌اش عکس گرفته بودند. پسرها سامسونت به‌دست و دخترها با سری در تلاش برای دیده شدن از میان اپل‌های عظیم. نود درصد ایشان در همان شب بعد از پایان معارفه نامه‌ای به این مضمون برای خانواده‌هایشان نوشتند: «یک اشتباه کوچک روی داده است. لطفا آن عکسی که برایتان فرستادم را نگه دارید و دو سال بعد به مردم نشان بدهید. با اینکه من سامسونت خریده‌ام، ولی ظاهرا هنوز دکتر نشده‌ام.»

دانشجویان دندان‌پزشکی دو سال اول را در دانشکده پزشکی، همچون مردان و زنانی بی‌سرزمین، به عاشق شدن، دوئل‌کردن و انتظار برای ورود به دانشکده موعود خودشان می‌گذراندند. آنها چونان موجوداتی ناخواسته، پناهجویانی از همه‌جا رانده یا مهاجرینی غیر قانونی، نگاه‌های سنگین صاحبان اصلی سرزمین مهاجر پذیر (دانشجویان پزشکی) را تاب می‌آوردند. پایان دوره علوم‌پایه و قدم گذاشتن به ارض موعود مصادف با احیاء غرور قومی- قبیله‌ای دانشجویان دندان‌پزشکی بود. هیچ‌کجا دانشکده خود آدم نمی‌شود. آنها در کنار یونیت می‌ایستادند و در حداقل شش ژست، عکس می‌گرفتند: آرنج تکیه داده بر روی یونیت و نگاه به دور دست‌ها، در حال معاینه بیمار فرضی، ایستاده با ماسک، دست زیر چانه و لم داده بر روی یونیت،یک دست به نشانه ارادت بر روی سینه و دست دیگر بر روی یونیت، یک دست در گردن تابوره و دست دیگر بر گردن یونیت و رقصی این چنین در میانه میدان. پایان آوارگی، اولین تماس پوستی با یونیت دندان‌پزشکی، عکس‌هایی که ثابت می‌کرد این بار دیگر واقعا دکتر شده‌اند…
خوشبختی آنها دیگر چه کم داشت؟ خوب معلوم است همسری که بتواند به تمام این مزایا افتخارکند. آنها در عرض یک روز از عاشق‌هایی دوئل‌کننده به خواستگاری‌کنندگانی بالقوه تبدیل می‌شدند. آنها از همه چیز خواستگاری می‌کردند؛ از بیمارانشان، از هم‌کلاس‌هایشان، از استادهایشان، ازکلّه فانتوم ترمیمی، از عکس بیمار داخل کتاب art & science و خلاصه از هر آنچه که در دانشکده دندان‌پزشکی مونث بود. آنها خواستگاری می‌کردند و شکست عشقی می‌خوردند و فردا صبح سرکلاس تئوری ساعت هشت می‌دیدیم که یک‌شبه شلوارهای شش پیله‌شان به تنشان گشاد شده است، اما بنیه عشقی‌شان قوی بود و در عرض دو ساعت همانطور که تیر عشق نفر قبلی در قلبشان بود، مجروح و خون‌چکان سینه‌خیز می‌رفتند و از نفر بغل‌دستی یا هم‌اتاقی نفر قبلی خواستگاری می‌کردند. آنها قوی و با اراده بودند و رو در بایستی نداشتند که مثلا عشق دوازده ساعت قبلشان را برای خواستگاری از هم‌اتاقیش واسطه کنند. آنها وقتی برای هدر دادن در راه این مسائل ریز نداشتند. آنها سخت‌کوشانی بودند که فقط به فلسفه آفرینش دانشجوهای دندان‌پزشکی فکر می‌کردند: خواستگاری کردن از هم‌کلاسی‌هایشان.
خواستگاری با شتاب نسبی دو مورد در هر ثانیه در دانشکده‌ها در جریان بود. زوج‌های جدید به وجود می‌آمدند و هنوز جوهر عقدنامه‌شان خشک نشده، احساس ریش سفیدی می‌کردند و هم‌اتاقی زوجه‌شان را برای دوستشان خواستگاری می‌کردند.

اما دانشجویان دندان‌پزشکی امروز را چه می‌شود؟
آن اشتیاق ژنتیکی به خواستگاری کردن چه شد؟ کجایند آن خواستگاری‌کنندگان حرفه‌ای؟ شش سال می‌آیند و می‌روند و کسی عاشق کسی نمی‌شود و هیچ‌کس ناگهان افت نمره و کاهش اشتها پیدا نمی‌کند و تمام کلاس را هم بگردی هیچ پسری را نمیبینی که آشفته و لاغر و خیره به دور دست‌ها باشد. به چشم خودم دیده‌ام که دختر و پسری هر دو نمره ترمیمی‌شان یکی می‌شود یا مثلا هر دو همزمان یک سوال از استاد می‌پرسند- این موارد در زمان ما دلایلی کامل برای کشف تفاهم و خواستگاری در عرض دو دقیقه و زندگی مشترک برای یک عمر بود- اما پسر متفاهم از دختر متفاهم‌الیه خواستگاری نمی‌کند. شش سال می‌آیند و می‌روند و یک عروسی دانشجویی هم روی نمی‌دهد و همه تنها فارغ‌التحصیل می‌شوند و تنها به طرح می‌روند و تنها مطب می‌زنند و صبر می‌کنند تا مو سفید کنند و دکتر قابلی بشوند. آن‌وقت بدون اینکه عاشق شده باشند یک نفرغریبه، روی من سیاه هست که این‌را می‌گویم، ولی یک نفر غریبه، خارج از عشیره خودشان، را برای ازدواج به آنها معرفی می‌کنند. تازه آن وقت هم به جای جستجو برای پیدا کردن موارد ساده‌ای به‌عنوان نشانه تفاهم، دنبال موارد پیچیده‌ای به‌عنوان نشانه عدم‌تفاهم می‌گردند و خواستگاری سر نمی‌گیرد و این است که می‌گویم برکت از همه چیز رفته است.

منبع:دندانه